سرخوشانند ستایشگر خورشید و زمین، همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین. پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم. به خود آییم و بخواهیم که انسان باشیم

وقتی روزی جدید شروع می شود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی کن

وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اولین کسی باش که شمعی روشن می کند

وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آن را محکوم می کند

وقتی به دشواری برخورده ای، جرأت کن و به کارت ادامه بده

وقتی به نظر میرسد زندگی به زمینت میزند، جرأت کن و با زندگی بستیز

وقتی احساس خستگی می کنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده

وقتی زمانه سخت می شود، جرأت کن و از آن سخت تر شو

وقتی عشق آزارت می دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو

وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و اورا التیام بده

وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده

وقتی دوستی به زمین افتاد،جرأت کن و اولین کسی باش که دستش را بسویش دراز می کند

وقتی احساس شادمانی می کنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن

وقتی روز به انتها می رسد، جرأت کن و به این احساس برس که بیشترین تلاشت را کرده ای

جرأت کن و به بهترین کسی که می توانی تبدیل شو

همیشه جرأت کن

«استیو مارابولی»


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط نرگس رحمتی

قیمت یه روز زندگی چقدره؟؟؟

قیمت یه روز زندگی چقدره؟

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد،

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

 هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟ هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات زمین می بخشه؟! ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

 تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گلهای آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی.

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش  بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

 اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

آ خدا رو می گم ...

همون اوستاکریمی که رحمتش رو بروی هیچ بنده ای نمی بنده پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست...

 اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تو


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات

یه زنگ تفریح زیبا

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

«پروفسور هشترودی»


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

افسردگی چرا !!
وقتی هنوز کتابهای زیادی هست که نخوانده ایم
وقتی راه های زیادی هست که نرفته ایم
وقتی چیزهای زیادی هست که نیاموخته ایم
افسردگی چرا
وقتی کارهای زیادی هست که می توانیم انجام دهیم
وقتی کسانی به نیروی عقل و توان بازوی ما نیازمندند
افسردگی چرا
وقتی نیروی عشق در قلب ماست
وقتی دلمان می تپد برا ی کسانی که دوسشان داریم
برای سرزمینی که متعلق به ماست
افسردگی چرا
وقتی اندیشه های بزرگ درسر داریم
وقتی آرزویمان جهانی آباد و آرام است
افسردگی چرا
وقتی که می دانیم که تنها نیستیم
وقتی می دانیم کسانی منتظرمان هستند
وقتی می دانیم کسانی چشم امیدشان به ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم افکارمان را بنویسیم
یا نقاشی کنیم
وقتی می توانیم بسازیم
وقتی قدرت خلاقیت در ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم شادی ها وغم هایمان را با دیگران تقسیم کنیم
وقتی می توانیم سنگی را از راه کسی برداریم
وقتی می توانیم با مهر خود دلی را شاد کنیم
افسردگی چرا
وقتی می توانیم صدای خنده و بازی بچه ها در کوچه را بشنویم
وقتی می توانیم برق امید را در چشمان درخشان شان ببینیم
افسردگی چرا
وقتی چشمه ها می جوشد
رودها جاری است
خورشید می تابد
و روز از پی شب می آید
افسردگی چرا
وقتی هنوز باران می بارد
باد می وزد
بهار می آید
زمین سبز می شود
و درختان بار می دهند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی: عیب کار اینجاست که من «آنچه هستم» را با «آنچه باید باشم» اشتباه می کنم، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم .

«زنده یاد احمد شاملو»


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.

نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!

بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟!!


نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم »سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.»


نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند

همیشه به یاد داشته باش:
اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار
اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار
اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار
اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار

دنیا دو روز است:
یک روز با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو
و روزی که علیه توست مایوس نشو
چرا که هر دو پایان پذیرند

آموختن را بکار ببند:
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد
به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

سه چیز را از هم جدا کن:
عشق، هوس و تقدیر
چون اولی مقدس است و دومی شیطانی
اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی اش جبران شود.
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.
همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن
آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند.
از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد
و تمام غیر ممکن ها فقط برای کسانیست که
از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد.
 
فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید.

در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.

هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
 

سلامتی:  

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

Energy (انرژی)

Enthusiasm (شورواشتیاق)

Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. 


جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستی تان شاکر باشید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

 

-      آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

-      از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

-      پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

-      وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

-      آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

-      آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

-      گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

-      هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند.

-      همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد دل بکنی.

-      به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

-      قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

-      هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آن ها خواهی بود.

-      وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

-      به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

-      هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

-      همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

-      هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

-      عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

-      آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

-      تملق کار ابلهان است.

-      کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

-      آن که برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.

-      نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

-      هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

-      اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذار، دیگران را قربانی نکن.

-      از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

-      دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

-      لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند».

گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

 

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

سروده ای زیبا و دلنشین از زنده یاد مجتبی کاشانی

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست

***

مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

***

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند

***

و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند

***

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

***

کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم

***

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

فرمود که سیّد بُرهان الدّین محقّق سخن می فرمود. یکی آمد که «مدحِ تو از فلانی شنیدم.»

گفت «تا ببینم که آن فلان چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدحِ من کند؟ اگر او مرا به سخن شناخته است، پس مرا نشناخته است. زیرا که این سخن نمانَد و این لب و دهان نمانَد. این همه عَرَض است. و اگر به فعل شناخت، همچنین. و اگر ذاتِ من شناخته است، آن گه دانم که که او مدحِ مرا تواند کردن و آن مدح از آنِ من باشد.»

«فیه ما فیه»

«مقالات مولانا جلال الدین محمد بلخی (رومی)»


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

زندگی بافتن یک قالیست،

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی،

نقشه را اوست که تعیین کرده،

تو در این بین فقط می بافی،

نقشه را خوب ببین!

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من قدرت کافی برای بلند کردنش ندارم، برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم."
 
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور میشود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه! 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

کاش از دل بیچارۀ من هم خبرت بود

از گریۀ روز و شب من هم خبرت بود

کاش ثانیه ای بر اندیشۀ جانت

زین دل خونین پر من هم خبرت بود


نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

کسی که دور اندیش نباشد، گرفتار خطرهای نزدیک می شود. دور اندیشی کلید پیشگیری بسیاری از سختی ها است.

دانش بی اندیشه دام است و اندیشۀ بی دانش بلا.

آهستگی و آرامش در سخن گفتن کار آسانی نیست. در این جهان که بیشتر مردم بر ضد یکدیگر می خروشند، خودداری از هیجان و کینه و پرخاشگری بسیار دشوار است. برای رهایی از این دشواری، راهی جز آرام و نرم سخن گفتن وجود ندارد.

اگر می بایست من از میان سیصد شعر حماسی یک جمله را برگزینم که تمام آموزشهایم را در بر داشته باشد، این جمله را بر می گزینم : هیچ اندیشه بدی را در سر یا در دل خود جای مده.

سه نوع دوستی است که در همه جا پر سود و با ارزش است و سه نوع دوستی دیگر هست که زیان آور و باعث پشیمانی است : دوستی با کسانی که در دوستی خود پایدار و با وفا هستند و با کسانی که درستکار و راستگویند و با آنان که تجربه بسیار دارند، سودمند است، ولی دوستی و رفاقت با چاپلوسان، ریاکاران و یاوه گویان موجب بدبختی و رسوایی است.

کسی که معلومات جامع درباره ادبیات دارد، مطابق با قواعد فضیلت اخلاقی رفتار می کند و می تواند به جایی برسد که از خطا و لغزش به دور بماند.

مردان بزرگ کم می گویند و بسیار می کوشند.

من از کسانی که حیله گری را حکمت، نافرمانی را شجاعت و یاوه گویی را حقیقت می پندارند، نفرت دارم.

اگر می دانی پایداری کن و اگر نمی دانی بگو نمی دانم؛ این نشان دانش است.

من یکبار در تمام روز چیزی نخوردم و در تمام شب نخوابیدم تا بتوانم مسئله ای را حل کنم، اما نتیجه نداد. از این رو فهمیدم که بهتر است آنچه را نمی دانم، بپرسم.

آموزگار و دانش آموز باید زندگی خود را نمونه و نشانه درخشان آنچه می آموزند قرار دهند، وگرنه مانند کسانی هستند که راهی را شناخته اند، ولی از آن راه نمی روند و یا مانند بیمارانی هستند که داروی شفا بخش را از طبیب گرفته اند، ولی آن را نمی خورند.

در به کار بردن کلمه ها دقت کنیم. چون ممکن است یک کلمه ما را عاقل و کلمه دیگر ما را کم عقل جلوه دهد

اگر انسان یک روز از خودخواهی [ اش ] بگذرد، همه او را نیک خواهند گفت.

آنکه به فکر فردا نیست، به غم فردا گرفتار خواهد شد.


نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

انسان والا همیشه به شرافت می اندیشد؛ انسان عادی، به آسایش خود.

انسان عاقل همواره نه نکته را در نظر دارد : روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن، راستگو بودن، انجام وظیفه کردن، پرسیدن هنگام تردید ، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن.

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران.

مرد بزرگ از صفات خوب دیگران استفاده می کند، نه از صفات بدشان سوء استفاده.

وقتی دوست می داری، دلت می خواهد زنده باشی و وقتی کینه می ورزی، آرزوی مرگ می کنی.

ایمان به حقیقت را هدف و مقصد اساسی زندگی خود قرار دادن و تکالیف را از روی وجدان به جا آوردن، طبع مرد را بلندتر و کاملتر می سازد. یکی را دوست داشتن و حیات او را آرزو کردن و دیگری را دشمن داشتن و مرگ او را خواستن، ناگزیر طبع آدمی را تاریک می سازد.

اشتباه را درست نکردن، خود اشتباه دیگری است.

اگر به راه خطا رفتی از برگشتن مترس.

خوب فکر کردن یعنی اینکه بدانی چگونه از ذهن و قلب، از نظم و احساس استفاده کنی. وقتی چیزی را بخواهیم، زندگی، ما را به سوی آن هدایت می کند.

دانستنی های کهنه را به کار بردن و از روی آن دانستنی های تازه ای به دست آوردن از اصول عمده ی آموزش است، هر که این کار را انجام دهد می توان او را آموزگار نامید.

اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد، اما من اگر مردم را نشناسم افسرده خواهم شد.

هر چیزی زیبایی های خاص خودش را دارد، اما هرکسی نمی تواند آنها را ببیند.

بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی.

ثروت و افتخاری که از راه نامشروع به دست آمده مانند ابری زودگذر است.

برگ در هنگام نابودی می افتد، میوه در هنگام کمال می افتد؛ بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ.

منبع: سایت http://tarikhema.ir


نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

من نمی دانم

     - وهمین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان، این دانا

     این پیغمبر

در تکاپوهایش:

     - چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت،

     چه دلیلی دارد؟

***

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

***

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

و نمی دانم،

     که چرا انسان،

          تا این حد،

               با خوبی 

                    بیگانه است.

و همین درد مرا سخت می آزارد!

«فریدون مشیری»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

آری آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

«بخشی از شعر آرش کمانگیر سرودۀ سیاوش کسرایی»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

دهقانی در اصفهان به در خانۀ خواجه بهاءالدینِ صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که: «با خواجه بگوی که "خدا" بیرون نشسته است، با تو کاری دارد.» با خواجه بگفت. به احضار او اشاره کرد. چون درآمد پرسید که «تو خدایی؟» گفت: «آری.» گفت: «چگونه؟» گفت: «حال آنکه من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم، نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند "خدا" ماند.»

(عبید زاکانی، رسالۀ دلگشا)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

منم آن نرگس مستانه، که مست روی یار

منم آن دلبستۀ خزیده به کنج تنهایی غار

به هوای کوی یار، ندارم هوای غیریار

که بسی رمیده ام من از سودای اغیار


نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد.

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»

این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌کند که کلبه اش در حال سوختن است.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

جامعه کنونی شروع به کنکاش تفاوت های بین مرد و زن کرده است. علاوه بر تفاوت های فیزیولوژیکی آشکار، تفاوت هایی هم در نحوه فکر کردن، حرف زدن و رفتار کردن خانم ها و آقایون وجود دارد.

برای درک طبیعت ذاتی مرد و زن  باید از ذهنیت انسانی بیرون بیاییم و از دید خداوند نگاه کنیم. هر انسان، چه مرد و چه زن، برای یک هدف یکسان خلق شده است: ترکیب جسم و روح برای اینکه خودشان و دنیا را به محلی بهتر و مقدس تر تبدیل کنند. برای بندگی خدا را کردن، زن و مرد هیچ تفاوتی نمی کند؛ تنها تفاوت در نحوه بندگی و خدمت آنهاست.

چه تفاوت هایی بین مرد و زن وجود دارد؟

مردو زن نشانگر دو شکل مختلف از انرژی الهی هستند؛ عنصر مرد و زن از یک روح هستند.

خدا نه مرد است نه زن اما دو تجلی دارد: شکل مردانه که خشن تر است و شکل زنانه که لطیف تر است. برای اینکه انسان زندگی کامل داشته باشد، باید هر دو نوع انرژی را در خود داشته باشد؛ نیروی استحکام و نیروی ظرافت؛ نیروی دادن و نیروی گرفتن. در حالت ایدآل این دو انرژی باید به طور یکپارچه کنار هم قرار گیرند.

مردها از نظر فیزیکی قوی تر هستند و ذاتاً خشن تر و برون گرا هستند. درمقابل زن ها همیشه نمونۀ شأن درونی هستند. بعضی ها این ظرافت و لطافت را با ضعف اشتباه می گیرند. اما درحقیقت، این لطافت از خشن ترین نیروهای فیزیکی هم قوی تر است. شأن حقیقی انسان فریاد نمی کند؛ بلکه صدایی قوی و محکم است که از درون حرف می زند. طبیعت زن در عین لطافت اصلاً ضعیف نیست. و طبیعت مرد در عین خشونت، اصلاً پست و ددمنشانه نیست. برای کامل شدن زن و مرد باید هر دو این انرژی ها را داشته باشند.

چارۀ کار این نیست که زن و مرد سعی کنند مثل هم شوند. آنها باید خودشان باشند و بدانند که خدا به هرکدامشان توانایی های منحصربه فردی داده که بااستفاده از آنها می توانند به اهدافشان برسند و اینکه مسئولیت اصلیشان استفاده کامل از آن توانایی هاست.

آزادی کامل برای هر دو جنسیت چیست؟

بااینکه فمینیسم به درستی به دنبال پایان دادن به سلطه مردان و تساوی حقوق زنان است، مهم است که به ریشه این انحراف بپردازیم—که تمرکز ما در زندگی، بعنوان مرد یا زن، نباید ارضای نیازهای خودمان بلکه خدمت و بندگی خدا باشد. آزادی واقعی زنان به معنای تساوی یافتن در دنیای مردانه نیست، بلکه آزاد کردن جنبه های الهی وجود زن و استفاده از آنها به نفع بشریت است.

پس از سال های طولانی سلطه مردان، اکنون در آستانه  عصر واقعی زنانه هستیم. الان وقت آن است که زنان ماهیت واقعی خود را نشان دهند، عصری که قدرت لطیف انرژی زنانه می تواند انرژی مردانه را تقویت کند. تا امروز ثابت کرده ایم که می توانیم از نیرویمان برای کشتن اهریمن های اطرافمان استفاده کنیم حالا باید یاد بگیریم که چطور این نیروی الهی درون خود را تقویت کنیم.

وقت عمل

مردها و زن ها باید نقش های مساوی خود را فهمیده و در این کشاکش برای ارتقاء زندگی مکمل همدیگر باشند. برای تصحیح سلطه مردان بر زنان، مردان باید از خصوصیات سلطه گرایانه خود در جهت مثبت استفاده کنند. آنها باید از نیروی خود برای محافظت و مراقبت از شخصیت زن و کمک به او برای درک توان واقعی خود در آشکار کردن الهیت درون خود که جهان امروز شدیداً به آن نیاز دارد استفاده کنند.

باید یاد بگیرید که مرد یا زن بودن یعنی چه و درمورد انرژی های مرد و زن بیشتر مطالعه کنید. باید یاد بگیرید که چطور از توانایی های خود نهایت استفاده را ببرید تا این انرژی ها را برای رسیدن به یک زندگی پرمعنا و پربار متوازن کنید. و آخر اینکه، باید یاد بگیرید به همسرتان که جنس مخالف شماست احترام بگذارید.

منبع مقاله: http://www.mardoman.net/family/menwomenequal/


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

حکایت است که پادشاهی از وزیرخداپرستش پرسید :

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی!!!

وزیر سر در گریبان به خانه رفت ...

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟ 

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟ 

- آفرین غلام دانا.

- خدا چه میپوشد؟

- رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

 غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند. پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی


ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.

آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی



 
دکتر وین دایر
 وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ مه، ۱۹۴۰ در شهر دترویت از توابع ایالت میشیگان، ایالات متحده در خانواده‌ای به خود متکی به دنیا آمد. او یک نویسنده و سخنران است. کتاب قلمرو اشتباهات شما در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جز یکی از بالاترین فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.
 

 
دایر در مائوی، هاوایی زندگی می‌کند. او تا کنون دوبار ازدواج کرده و هفت تا از هشت فرزندش را از زن دومش یعنی مارسلنه (Marcelene) دارد که عبارتند از شان، اسکای، سامر، سرنا، سندز، ساجی و مسن ترین دخترش از همسر سابقش تریسی نام دارد و همگی در فلوریدا زندگی می‌کنند.

 

 
 
*دنیا مانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..." دنیا
 مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت:
 "سهم منو بده...." و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا
 بگویی: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..." دنیا هم بتو خواهد گفت:
 چه خدمتی برایتان انجام دهم؟ ..."

 
 
 
*هر کس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به کسی بزند، بیشترین زیان را خود از
 آن خواهد دید، چرا که هرکس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است

 *به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا
  این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.
 
 
 
 
*درستکارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر
 آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.

 
  
 
*تنها راه تغییر عادتها، تکرار رفتارهای تازه است

 
 
 * برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و
  ریشه کن کنید

 

 * از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست که گهگاه به
* شادمانی دوران کودکی برگردید.
 


 
* اگر مختارید که بین حق به جانب بودن و مهربانی یکی را انتخاب کنید، مهربانی را
  انتخاب کنید



 
*دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو
 انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
 یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
 ( وین دایر )

 

 
به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست
 آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به
 بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

 

 
عشقم نثار کسی ا ست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم.در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.

 

 آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود
 در این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.
 الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
 بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..
 پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم.
 زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در
 مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 
 اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید، پس وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید. (وین دایر)
 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

عیب کار اینجاست که من «آنچه هستم» را با «آنچه باید باشم» اشتباه می کنم، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم.

 

به خاطر داشته باشیم که:

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم.

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم.

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم.

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم.

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم.

«احمد شاملو»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

 

تا حالا فکر کردین که چرا یه مدت توی جاده زندگی با یکی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر کدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میکنید ؟

قطعاً توی این هم مسیری، تنهائی هاتون رو با هم قسمت کردین، شادی هاتون رو هم همینطور. گاهی وقتها هم که تو راه گم شدین، پناه همدیگه بودین ...

یک وقتهائی که یکی تون از ادامه راه خسته میشد اون یکی دیگری رو ترغیب میکرد، زیر بال و پرش رو میگرفت و بلندش میکرد، یا اینکه یه جاهائی خسته میشدین اما هر کدوم به عشق همسفری با اون یکی، شونه به شونه با هم راه میرفتین و ادامه می دادین ...

همه چی خوب پیش میره، تا اینجا نقشه زندگی هر دوتون یکی است. اما وقتی میرسین به یه دو راهی، نقشه رو نگاه میکنین، از اینجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره!

فکر میکنید اگه تو راه بمونین کسی نیست به جلو هولتون بده!

کسی نیست زیر بال و پرتون را بگیره!

یا فکر میکنید اصلا به عشق کی بقیه راه رو برم ؟!

اما گروه دیگه ای هستند که به خودشون، به حسشون، به درسهائی که تو این گمراهی گرفتن اعتماد میکنند و سعی میکنند ادامه راه رو با اتکا به نفس بیشتری طی کنند.

اونا یه فرقی دارند و اینه که میدونند باید از درسهایی که از همراهشون تا به اینجا گرفتند برای ادامه راهشون استفاده کنند. اونا باور دارند هیچ همراهی بی هدف نیست.

اونا به راهنمای اصلیشون ایمان دارند، اعتقاد دارند کسی بالای سر خودشون و همراهشون هست که جاده زندگی رو براشون امن میکنه.

پس با خیال راحت به راهشون ادامه میدن.

این دسته باور دارند اون راهی رو که تا به این جا طی کردند باعث رشدشون شده ...

خیلی جاها دلتنگ همراهشون هستند، اما از کجا معلوم ؟

شاید اون دو تا باید قوی تر بشن، هر کدوم مسیرهای تازه ای رو طی کنند، درسهای جدید یاد بگیرند، آماده بشن تا این درسها رو به یکی دیگه یاد بدن، اون وقت دوباره سر یه دو راهی که قراره یکی بشه، کنار هم قرار بگیرند و ادامه راه رو با هم طی کنند ...

همه و همه ی این راه ها برای رشد ماست، یه وقتهائی یکی همراه خوبی براتون نمیشه، براتون پشت پا میگیره، یه وقتائی هولتون میده تو چاله و ناخودآگاه یه جاهائی توی تاریکی شب تنهاتون میذاره.

همه اینها قلبتون رو به درد میاره، اما وقتی مسیرتون رو ازش جدا کردین و تو راه جدید قدم میذارین، حواستون رو جمع میکنید، چاله ها رو میبینین، حواستون هست که توش نیفتین، دقت میکنید که همه تکیه گاهتون رو به یکی ندین که اگه یه وقت شونه خالی کنه با مخ زمین بخورین !

اینبار دیگه یاد گرفتین تو تاریکیها از خودتون مراقبت کنید. تجربه هاتون، مثل یه فانوس جلوی پاتون رو روشن میکنه.

حالا میبینین که چقدر رشد کردین، اون وقت برای اون همراهتون هم دعای خیر میکنین چون میفهمین اونم مربیتون بوده و درسهائی بهتون داده که حالا به اینجا رسیدین.

درسته !

هر راهی که تو نقشه زندگیتون مشخص شده هدفی رو تو دلش داره و هر همراهی که تو این راه کنارتونه، مربی شماست که درسهای زندگی رو بهتون یاد میده و این شما هستین که با توکل به خدا و با اتکا به اعتماد به نفس خودتون و با اطمینان به مسیری که کائنات براتون در نظر گرفته انتخاب میکنین که تو جاده زندگی قدم بذارین و مسیر تازه زندگیتون رو درست مشخص کنین ...

همیشه قدرتمند و ثابت قدم باشید

 

منتوانگرم.

من به توانگری دیگران حسرت نمیخورم، به خدا رو میکنم، هدایت او را میجویم و توانگر میشوم.
دیگران نیز به توانگری من حسرت نمیخورند، به خدا رو میکنند و هدایت او را میجویند و توانگر میشوند.
در این کائنات، کامیابی و توانگری بیکران برای همه هست
. 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم.وارد شدن به دهه ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می ترسیدم که بهترین سالهای زندگیم را پشت سر گذاشته ام.

عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می رفتم. من هرروز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همین خاطر، علت امر را جویا شد.به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر می کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم :«ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟»

نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد: جو، دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:
«وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی می کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«وقتی که به مدرسه می رفتم و چیزهایی یاد می گرفتم که الان می دانم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«وقتی که برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«جنگ دوم جهانی شروع شد، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم.موقعی که با هم صحیح و سالم، روی عرشه کشتی نشسته، عازم امریکای شمالی شدیم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم، آن زمان بهترین دوران زندگی من بود.»

«موقعی که پدری جوان بودم و بچه هایم جلوی چشمانم بزرگ می شدند، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.»

«و حالا، جو، دوست عزیزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحیح و سالم هستم، احساس نشاط می کنم و زنم را به اندازه ای که روز اول دیده بودمش، دوست دارم، و این بهترین دوران زندگی من است.»

نکته اخلاقی :هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

من دلم می خواهد

آنچه را هست نمود خوبی

و نمادیست به هر مطلوبی

به تو تقدیم کنم

در چنین فصل شریف

با تو تقسیم کنم

خانه بخت بلندت آباد

زندگی تو پر از نغمه شاد

آسمان تو سراسر آبی

و زمینت سر سبز

روزهایت روشن

و شبت مهتابی

سکه نقد امیدت به نام

آرزوهات به کام

لحظه هایت همه سرشار بهار

مهربانم ای دوست

نازنینم ای یار

روزگارت همه نوروزی باد

از برای تو عزیز

سال نو پایه پیروزی باد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ توسط نرگس رحمتی

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست 

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر خدا و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

 خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟ 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

همه تعجب کردند.

مرد گفت: «من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم».


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می‌توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می‌کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می‌شود.

روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.

نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی‌آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می‌خوریم «شکست خوردن» را یاد می‌گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی‌دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند ۸۰ ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلاً عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

میمون هایی که از مار نمی‌ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی‌ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

نتیجه: ما از بعضی از چیزها می‌ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می‌کنیم. مثلاً یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،آوا! عزیزم! چرا چند تا قاشق گنده از این شیربرنج نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود.

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت!

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مَرده و قولش!

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره.

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه!

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن.

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی.

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

1)         محبت هزینه ای ندارد، مهربان باشیم ... شامفور

2)         بهترین موقع برای تربیت اراده، ایام جوانی است ... لاک

3)         برای زندگی فکر کنید اما غصه نخورید ... دیل کارنگی

4)         اشکال دنیا این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردد... برتراند راسل

5)         بدون اراده قوی هیچ کار بزرگی میسر نیست ... بالزاک

6)         درست است که ترسوها عمر بیشتری می کنند، ولی عمری بی فایده برای جامعه و حتی خودشان... ادموند بورک

7)         همیشه بخواهید که از بهترینها باشید ... اگ ماندینو

8)         تکبر و خساست هزاران صفت خوب را می پوشاند ... کنفسیوس

9)         نگرانی مانع بزرگی است فرا راه تفکر و خلاقیت ... هربرت کاسون

10)     شیوه زندگی شما بازتاب وضعیت ذهن شماست ... وین دایر

11)     دوستی با همه کس انسان را از صداقت باز می دارد ... بتیاگرای

12)     گرفتاریها و مشکلات را بخش جدا ناپذیر زندگی بدانید ... آلن لاندرز

13)     آنکه شهامتش را از دست دهد ، همه چیز را ازکف داده ... سروانتس

14)     کارکن تا کاهل نشوی و رزق از خدا دان تا کافر نگردی ... خواجه عبدا.. انصاری

15)     انسان بزرگ همیشه آرام است و انسان کوچک همیشه مضطرب ... کنفسیوس

16)     ترس از انتقاد، موجب مرگ نبوغ می شود ... ویلیام سیمز

17)     نهایت بلا کمی شکیبایی است ... پیامبر اسلام

18)     اندکی درنگ کن تا زودتر به نتیجه برسی ...فرانکلین

19)     دعا حقیقت عبادت است ... پیامبر اسلام

20)     شوخی نابجا همیشه به غم و اندوه مبدل می شود... سروانتس

21)     ستودن ستمکاران مروت را ضایع می کند ... ابو علی سینا

22)     هیچ چیز به اندازه رنج و سختی، روح انسان را بزرگ نمی کند ... لرد آویبوری

23)     آهسته حرکت کن و از بی حرکت ایستادن بر حذر باش ... مثل چینی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

آلبرت انیشتین :

هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی!

 

 وینستون چرچیل :

پیروزی یعنی توانایی رفتن از یک شکست به شکست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق.

 

ماهاتما گاندی:

آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد،آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند.

 

 http://www.4shared.com/file/239162090/ded39f61/rohan_HBC_designs.html


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

سلام به همه دوستان گلم

می خواستم از همه شما بخاطر در انتظار گذاشتنتون عذرخواهی کنم. مدتی است که بخاطر مسائل پایان سال، روزهای شلوغی رو میگذرونم.

از همه شما عذر می خوام. امیدوارم بتونم این همه محبت و لطف شما رو جبران کنم.

سر احترام در مقابل تمام مهربانی های شما فرود میارم.

نرگس


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

از آنجایی که اعتماد به نفس و خودباوری بیش از هر چیز دیگری در موفقیت ما نقش دارد‌ به شما توصیه می کنم اگر اعتماد به نفس کمی دارید، در کارهایتان شکست می خورید یا فکر می کنید از عهده هیچ کاری بر نمی آیید و یا تنها و نا امید شده اید، حتماً این مقاله را بخوانید و با بکار گرفتن نکات گفته شده اعتماد به نفس خود را افزایش دهید تا شاهد تغییری عظیم در زندگی خود باشید.

گام 1 : فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده تهیه کنید.

گام 2 : هرچند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.

گام 3 : وان حمام را پر از آب گرم و کف صابون کنید، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق از خود دور کنید.

گام 4 : هر روز روی جملات زیر و جمله هایی از این دست فکر کنید:

- تا زمانی که خودتان نخواهید، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند. (تئودور روزولت)

- روزی شخصی بودا را فحش و ناسزا می داد، بودا به او گفت: از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر می کنم! اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم اگر کسی به من هدیه بدهد و من آن را قبول نکنم، هدیه به چه کسی تعلق خواهد داشت؟

- خواه فکر کنید کاری را می توانید انجام دهید، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید، همیشه حق با شماست. (هنری فورد)

- عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم.

- قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

- هر کاری که دوست داری انجام بده.. پول، خود به دنبال آن کار می آید.

- به دنبال رستگاری و سعادت خودت باش.

- همان اندازه که همسایه ات را دوست داری، خود را نیز دوست داشته باش، این بدان معنی است که باید خودت را از صمیم قلب دوست داشته باشی.

گام 5 : در تعطیلات آخر هفته، به تماشای کارتون های مورد علاقه تان بپردازید.

گام 6 : تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید.

گام 7 : به خاطر داشته باشید که هرگاه در کاری حیران و سرگردان می مانید، در حال آموختن نکته ای جدید هستید.
گام 8 : تا آن جا که لازم است خود را به مبارزه بطلبید، نه بیش از اندازه.

گام 9 : در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند.

گام 10 : در روز عشق (والنتاین) برای خودتان کارت تبریک بخرید.

گام 11 : هرچند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و در خلوت با خداوند راز و نیاز کنید.

گام 12 : هرچند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید.

گام 13 : با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید، تلفنی صحبت کنید.

گام 14 : خود را در آینه نگاه کنید و از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را به خاطر این نعمت شکرگزار باشید.
گام 15 : اهداف خود را بنویسید.

گام 16 : در هدف گذاری واقع بین باشید.

گام 17 : وسواس را از زندگی خود حذف کنید، در غیر این صورت هیچ کاری نمی توانید انجام دهید.

گام 18 : برای خودتان ضرب العجل تعیین کنید و سپس دست به کار شوید و کار را به اتمام برسانید ولو نتیجه آن به همان خوبی که شما انتظارش را داشته اید، نباشد.

گام 19 : بدون دلیل لبخند بزنید.

گام 20 : تأخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است.

گام 21 : هنر سوال کردن را بیاموزید.

گام 22 : برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید.

گام 23 : شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت و ضروری در زندگی است. پس هفته ای یک مرتبه، فقط زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات بدنتان را ماساژ بدهد.

گام 24 : ده بار نفس عمیق بکشید.

گام 25 : هنگام راه رفتن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید.

گام 26 : گاهی اوقات تند تند راه بروید.

گام 27 : وقتی در کاری موفق می شوید، با خرید یک هدیه برای خودتان موفقیت تان را جشن بگیرید.

گام 28 : استفاده از فرصت ها رابیاموزید.

گام 29 : برای خودتان گل بخرید.

گام 30 : هر وقت احساس تنش کردید، به یک موسیقی کلاسیک گوش بدهید.

گام 31 : تکرار عبارات تاکیدی را فراموش نکنید، برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمده است:

- هر روز، هرقدمی که برمی دارم، بهتر و بهتر می شوم.

- من این وضعیت را به عشق الهی می سپارم و به بهبود آن اطمینان کامل دارم.

- نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانم که به تمامی خواسته های برحق خود می رسم.

- من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم.

- من غذاهایی را می خورم که برایم سودمند هستند و به راحتی و عاشقانه به وزن مطلوب خود می رسم.

- از خودم رضایت دارم.

- من مسئول تمامی اتفاقاتی هستم که برایم رخ می دهد.

- من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت انگیز برایم رخ دهند.

- امروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرم.

- اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد، نور درونم از من حمایت می کند.

- من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثارم می کند.

- با هر دم و بازدم خداوند را شکر می کنم.

گام 32 : به هر آهنگ شادی که دوست دارید گوش داده و با آن برقصید.

گام 33 : قدر نعمت سلامتی را بدانید.

گام 34 : هنر نه گفتن را بیاموزید.

گام 35 : هنگامی که کودکان بازی می کنند، در آن ها دقیق شوید.

گام 36 : هر چند هفته یک بار، خانه تکانی کنید.

گام 37 : آمدن بهار را جشن بگیرید.

گام 38 : کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید، مرور کنید.

گام 39 : هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید.

گام 40 : از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید.

گام 41 : خودتان را مورد ستایش و تحسین قرار دهید.

گام 42 : سعی کنید روزهای تعطیل دیر از خواب بیدار شوید، یا دیرتر از رختخواب خارج شوید.

گام 43 : گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید.

گام 44 : حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید.

گام 45 : باغچه کوچکی برای خودتان درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید.

گام 46 : به یک دوست قدیمی زنگ بزنید.

گام 47 : به پارک رفته و همه گل ها و درختان پارک را بو کنید.

گام 48 : زمانی که زیر دوش می روید، آواز بخوانید.

گام 49 : سالی دو مرتبه خون بدهید.

گام 50 : نامه ای بنویسید و در آن از خودتان انتقاد کنید.

گام 51 : هر روز ده واژه جدید بیاموزید.

گام 52 : شکرگزار باشید.

گام 53 : هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگی عوض شده و زیستن در اکنون جاودانه را بیاموزید.

گام 54 : مدتی از وقت خود را به کتابخانه بروید و کتاب بخوانید.

گام 55 : یک روز در هفته گیاهخواری کنید.

گام 56 : قبول کنید که انسان جایزالخطا است.

گام 57 : یک مهارت جدید بیاموزید.

گام 58 : به اطرافیان تان بگویید که برایشان ارزش قائل هستید.

گام 59 : برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید.

گام 60 : توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.

-        دوستی به تازگی در مورد تو میگفت....

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:

-        قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟

-        کدام سه صافی؟

-        اول از میان صافی واقعیت.

-        آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

-        نه. من فقط آنرا شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

-        سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای.

-        مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.

-        دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

-        بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

-        نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: «عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.» بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفتش: «مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!»

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

 (کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگه دارید.)

   بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و البته از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود!

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

پرسیدم

چطور، بهتر زندگی کنم؟

 با کمی مکث جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

با اعتماد، زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی.

پرسیدم،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی ...،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.

کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ...

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد، که میداند باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند ...

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ...

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:

زلال باش ....،‌ زلال باش ....،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران،

زلال که باشی، آسمان در تو پیداست.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: «بله او خلق کرد»

استاد پرسید: «آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟»

شاگرد پاسخ داد: «بله، آقا»

استاد گفت: «اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است»

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: «استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟»

استاد پاسخ داد: «البته»

شاگرد ایستاد و پرسید: «استاد، سرما وجود دارد؟»

استاد پاسخ داد: «این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟»

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: «در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.»

شاگرد ادامه داد: «استاد تاریکی وجود دارد؟»

استاد پاسخ داد: «البته که وجود دارد»

شاگرد گفت: «دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.»

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: «آقا، شیطان وجود دارد؟»

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: «البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.»

و آن شاگرد پاسخ داد: «شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.»

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتین!!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

یه سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند. یک اسکناس صد دلاری را ازجیبش بیرون آورد

پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضران بالا رفت

سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم

و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید

چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

و باز دستهای حاضرین بالا رفت

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی زمین کشید بعد

اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ باز دست همه بالا رفت

سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید

و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم

خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی

سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان و عزیزانی که به وبلاگ بنده سر میزنند. می خواستم برای مدت کوتاهی ازتون خداحافظی کنم.

انشاالله از روز شانزدهم بهمن ماه (5th February) دوباره بر میگردم.

دوستان گلم برام دعا کنید.

 بای بای


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط نرگس رحمتی